میدانی من و تو خیلی وقت است بزرگ شده ایم خیلی وقت است سرزانوهایمان زخمی نمیشود خیلی وقت است که سمیه خانمی وجودندارد که شیشه های خانه شان رابشکنیم تا اوشیشه هایش عوض کند خیلی وقت است دیگر اقاجانی وجود ندارد که عینک هایش رابرداریم وفرارکنیم و آن بیجاره کورمال کورمال به دنبال عینکش برود خیلی وقت است که دیگرداخل قلیان رجب خاک نمیریزیم تا ان ماده های سمی را نکشد من و توخیلی وقت است دقت نمیکنیم که وقتی عموسیگارمیکشد دودش سیگارش را بیرون میدهد یانه؟نکند خفه بشود؟خیلی وقت است که بابچه های کوچه دعوا نمیکنیم خیلی وقت است توارزوی گفتن نام مادر بردلت مانده است و من نمیتوانم مثل بچگی هایمان بگویم "غصه نخوریا من میدونم مامانت دوست نداره توگریه کنی"
خیلی وقت است که دیگر روز چهارشنبه سوری ها اتش روشن نمیکنیم تا دست های هم رابگیریم واز روی اتش بپریم "سرخی توازمن زردی من ازتو"خیلی وقت است که دیگر ادم برفی درست نمیکنیم تامن شال گردنم را دور گردنش بیندازم و توکلاهت را روی سرم قرار بدهی
میدانی منوتو خیلی وقت است که بزرگ شده ایم خیلی وقت است من دیگر ان دختربچه بازیگوش وشیطانی نیستم که فقط باتو بازی کنم این روز ها همبازی هایم زیادترشده اند و بازی هایم کثیف تر این روزها اگرسردم شود کسی کلاهش را به من نمیدهدمن به تمام این روزهای نحس زندگی ام عادت کرده ام ولی من فقط کمی نگران عموهستم که نکند اوهم مثل اقاجان برود من فقط کمی نگران عزیزهستم که نکند اوهم مثل سمیه خانم برود من فقط کمی نگران چهارشنبه سوری هایمان هستم که انگار خیلی وقت است سرخی اتش مال ما نمیشود
دلم برای وقت هایی که داخل سیگاراقاجان ترقه میگذاشتیم تنگ شده است دلم برای غرغرهای سمیه خانم تنگ شده است دلم برای ان خانه خرابه که فقط متعلق به من و توبود تنگ شده است دلم برای ادم برفی های بی چشم و گوشمان تنگ شده است من فقط کمی دل تنگ مادرت هستم همبازی بچگی هایم دل تنگ همان خاله ای که هنوز پرچم یاعباسش گوشه خانه عزیزاست ولی خودش زیرخروارها خاک دفن شده است
پ.ن:این پستوخیلی دوست دارم ثابت است
پ.ن:برای هم بازی بچگی هایم!
برچسب:
نویسنده: سام خوشنام